تبليغاتX
قلب سرخ

قلب سرخ

قصه عشق

من دوستت دارم...

گفتی دوستت دارم و رفتی . من حیرت کردم . از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس

دلتنگی  و اندوه  و غربت و تنهایی  و شاید عشق . با خود گفتم هر گز دوستت نخواهم

داشت . گفتم عشق را نمی خواهم . ترسیدم  و گریختم . رفتم تا پایان هر چه که بود و

گم شدم . و این ها پیش از قصه ی لبخند تو بود.

جای خلوتی بود . وسط نیستی . گفتی : « هستم . » نگریستم ، اما چیزی نبود .

گفتم : « نیستی .» باز گفتی : « هستم. » بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه ،

نیستی . این جا جز من کسی نیست . بعد انگار گرمای تو در دل ام ریخت . من داغ

شدم ، گر گرفتم  تا گبج شدم و بعد لبخندی زدی و من تسلیم شدم . گفتم : « هستی !

تو هستی !این من هستم که نیستم .» گفتی : « غلطی . » و این هنوز پیش از قصه

ی دست های تو بود

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه . از پاره ابر های هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت

افتاده در قفس سینه ام را آتش می زد . و من ذوب می شدم  وپروانه ها نه ، فرشته ها

حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هات انگشتان ام را نبوییده بودند.

 

یک شب که ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دل اش می

خواهد خیره شود ، تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردی تا دست

هام را فتح کردی . انگشتان ات بر شانه ی انگشتان ام تکیه زدند و در آغوش آن ها غنودند.

تو ترانه های عاشقانه می سرودی ، من اما همه ترس شده بودم . چیزی درون ام فریاد می

کشید. چیزی شعله ور می شد . شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از

انگشتان تو بود.من نیست شده بودم . گفتی : « حال چگونه است ؟ » گفتم : « تو

همه آب ، من همه عطش . تو همه ناز ، من همه نیاز . تو همه چشمه ، من همه تشنگی .»

گفتی : « تو هم چنان غلطی. » و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.

 

فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود . من به خاک افتادم. ناخن

هام را با انگشتان ات فشردی و لبخند پاشیدی . گفتی : « برخیز ! » گفتم : «

نتوانم. » بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم . مرا طاقت نگریستن نبود

اما توان گریستن بود. بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردی . فرشته پیش تر آمده بود .

من گویی در چیزی فرو می رفتم . گفتم : « این چیست ؟ » گفتی :« اندوه !

اندوه ! » بعد فروتر رفتم . بعد تو دست بر سرم نهادی  و مرا در اندوه غرقه کردی  .

فرشته از حسادت لرزید  و بال هاش از التهاب عشق من سوخت . گفتی :« حال چگونه

است ؟» دیگر حالی نبود . عاشقی نبود . عشقی نبود . فرشته ای نبود . هرچه بود تو

بودی . بعد تو لبخند زدی و گفتی : « چنین کنند با عاشقان

 

 

مصطفی مستور-چند روایت معتبر

+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/26ساعت 14:47  توسط ساغر  | 

وداع...

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

 

می برم تا که در ان نقطه ی دور

شستشویش دیم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بی جا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب خونین دل

می روم از دل من دست بردار

ای امید عبث بی حاصل...

 

فروغ

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/21ساعت 0:57  توسط ساغر  | 

پنج وارونه...!


خواهر کوچکم از من پرسید:
پنج وارونه چه معنا دارد؟
من به او خندیدم
کمی آزرد و حیرت زده گفت:
روی دیوار و درختان دیدم...!
باز هم خندیدم
گفت:دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه
پنج وارونه به مینا میداد...!
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید...!
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:
بعد ها وقتی بارش بی وقفه ی درد
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بگمان میفهمی پنج وارونه چه معنا دارد...!


وبلاگ خواهرم رو ببینین!!!!!!!!!!!!بهترین سورپریز برای تولدم!!!!!!!!!!!
http://www.shabhaiebaranieman.blogfa.com/
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/07ساعت 14:35  توسط ساغر  | 

change!

You have given me the greatest possible hapiness.Hold on my hand.I am always here with you...!

سلام سلامممممممممممممممممممممم
قاب وبلاگم رو عوض کردم و چون ازش خوشم میاد قول میدم زود به زود مطلب بنویسم.به امید نوشته های قشنگ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/06ساعت 1:18  توسط ساغر  | 

نفرین

غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره...

اخر خط زندگی این نفس های اخره...

وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر میشم...

وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر میشم...

این اخره راه دیگه باید که تنها بمیرم...

تنها تو اوج بی کسی تو غربت اروم بگیرم...

باید برم باید برم باید که بی تو بپرم...

اخ که چه سنگین میزنه این نفس های اخرم...

سکوت من نشونه ی رضایتم نیست میدونی...

گلایه هامو میتونی از توی چشمام بخونی...

بگو اخه جرمم چیه که باید این جور بسوزم...؟

هیچی نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم...

دربدر غزل فروش منم که گیتار میزنم...

به هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار میزنم...

نفرین به عشق و عاشقی...

نفرین به بخت و سرنوشت...

به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت...

نفرین به من...نفرین به تو...نفرین به عشق من و تو...

به ساده بودن منو به اون دل سیاه تو...

 

 

سلام به دوستای عزیزم...

خیلی وقت بود وبلاگمو اپ نکرده بودم اما به خودم جرات دادم تا هرچقدر هم که بد می نویسم بازم بنویسم.شاید اصلا خوشتون نیاد که از نفرین نوشتم...اما خوب...با نظرهاتون بهم امیدواری بدین که وبلاگم فراموش نشده...دوست دار همگی شما...

ساغر

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/16ساعت 12:54  توسط ساغر  | 

یکی را دوست میدارم...

یکی را دوست میدارم
یکی را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نمی داند
نگاهش میکنم
نگاهش میکنم
شاید
شاید
بخواند از نگاهه من که او را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند
وای
به برگ گل نوشتم من
به برگ گل نوشتم من
که او را دوست میدارم
ولی افسوس
ولی افسوس
او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم
ولی ناگه
ولی ناگه
ز ابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را بپوشانید

من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم
سینه مالامال غم اما دلی بی کینه دارم

پاکبازم من ولی در آرزویم عشق باز یست
مثل هر جنبندهای من هم دلی در سینه دارم

من عاشقه،عاشق شدنم
من عاشقه، عاشق شدنم

در کدامین مکتب و مذهب جرم است پاکبازی
در جهان صدها هزاران پاکباز از سینه دارم
کار هر کس نیست مکتب داری این پاکبازان
هدیه از سلطان عشق بر هر دو پایم پینه دارم

پینه دارم

من عاشقه،عاشق شدنم
من عاشقه، عاشق شدنم

من از بیراهه های هله بر می گردم و آواز شب دارم
هزار و یک شبی دیگر نگفته زیر لب دارم
مثال کوره میسوزم تنم از عشق امید طرم دارد
حدیث تازه ای از عشق مردان حلب دارد

من عاشقه،عاشق شدنم
من عاشقه، عاشق شدنم

من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم
سینه مالامال غم اما دلی بی کینه دارم

پاکبازم من ولی در آرزویم عشق باز یست
مثل هر جنبنده ای من هم دلی در سینه دارم

من عاشقه،عاشق شدنم
من عاشقه، عاشق شدنم

من عاشقه،عاشق شدنم
من عاشقه، عاشق شدنم


+ نوشته شده در  جمعه 1384/12/12ساعت 1:36  توسط ساغر  | 

با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن

هرچند در کنار تو روزهای خوشی را پشت سر گذاشتم

افسوس!من آن نیستم که بتواند با تو سر کند.

اگر کسی از حال و روز من پرسید بگو زمانی با من بود

اما هیچ گاه دستش به ابر ها و خورشید نرسید

نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو به من فاجعه را فهماندی

تو برایم خواندی دوستت دارم

و دستانت را تا دوپهلوی خودت باز نمودی

که تو را اینقدر...میخواهم

و من از دستان تو سرشار شدم

ولی امروز دریغ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و سال هاست که دیوانه ای بی آزار

هر روز عصر

بر روی نیمکت پارکی کنار گل های رز

می نشیند و با چشمان بسته

در انتظار صدایی ست

تا اورا به خویش بخواند...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/13ساعت 23:29  توسط ساغر  | 

ای کاش کودک بودم...

ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.

کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،  
عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه،
بعد از همه از خواب برمی خواستم.

ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم
و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.

ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و
هر گونه  که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم.

ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.

ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم. 

ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.

ای کاش کودک بودم ، تا سرنوشت مرا به بازی نمی گرفت و شکست را درک نمی کردم.

ای کاش کودک بودم ، تا وسوسه کاری به من نداشت و احساس مرا اسیر خود نمی کرد.

 ای کاش کودک بودم ، تا شاید معصومیت چشمانم در تو اثر می کرد.

ای کاش کودک بودم ، تا هیچ گاه تو را نمیخواستم و دلم برایت تنگ نمی شد.

چه زود بزرگ شدم !    
سالها می گذرد ولی من هنوز کودکم...

 

 

 

با تشکر از اشکان عزیز

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Merry Christmas

+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/03ساعت 23:54  توسط ساغر  | 

دلش را شکستم

خودم دانستم

از همان نگاه گیجش فهمیدم

دلش شکسته بود

پشیمان شدم

اما دیگر فرصتی نبود

به دنبالش دویدم

زیر باران به او رسیدم

از پله ها لیز میخورد و پایین می رفت

فریاد زدم مرا ببخش

برگشت به من نگاه کرد

با همان نگاه آشنای قدیمی

گفت چرا زیر باران ایستاده ای؟

 

 

اگه به همین راحتی بود خیلی خوب میشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/23ساعت 17:27  توسط ساغر  | 

دوستت دارم

انگار همین دیروز بود

برای اخرین بار نگاهم کردی و دست هامو فشار دادی

دستام از برخورد با دستت لرزید

سرم رو بالا کردم تا به چشمهات نگاه کنم

اما پرده ی اشکی جلوی چشمم رو گرفته بود

همه چیز رو تار میدیدم

حتی نتونستم تورو...

برای اخرین بار!

کامل ببینم...

دست هامو بالا بردی و نزدیک صورتت کردی

دستام از اشکات خیس شد

نفهمیدم چه جوری دستمو از دستت بیرون اوردم

چون که طاقت اشک های تورو نداشتم

باید میرفتم

موندنم سخت تر از رفتنم بود

شاید اگه میموندم

فراموش میشدم

اما من نمیخواستم هیچ گاه از قلب تو برم

دستامو با سردی از دستات در اوردم

با صدایی که سعی میکردم نلرزه

فقط گفتم خداحافظ و از اون کوچه که همیشه محل دیدار ما بود رفتم

تو هم رفتی

اما صدای هق هقت می امد

...

از خودم بدم میومد

منی که طاقت اشک در چشمان زیبای تورو نداشتم

باعث اشک ریختنت شدم بودم

شروع به دویدن کردم...

داشتم از خودم فرار میکردم

اما هرجا میرفتم یاد تو با من بود

هرجا میرفتم غصه هام بیشتر میشد

تنها جایی که میتونست منو تسکین بده

اون کوچه خلوت بود

...

حالا بعد از سال ها دوباره اومدم به این کوچه

داره بارون میاد...!

به اون درخت گردویی که

همیشه وقتی بارون میومد زیرش می ایستادیم نگاه کردم

...

دختر و پسری عاشقانه دست های هم رو گرفته بودن

و برای هم با احساس صحبت میکردن

تمام تنم لرزید

پیش خودم گفتم نکنه اینا هم یه روزی مثل منو تو از هم جدا بشن...

صدای هق هقم همه فضا رو پر کرد

دوباره شروع به دویدن کردم

از اونجا رفتم

چون دیگه طاقت نداشتم پایان یک عشق دیگه رو ببینم...

ساغر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/15ساعت 13:47  توسط ساغر  |