تبليغاتX
قلب سرخ

قلب سرخ

قصه عشق

دلش را شکستم

خودم دانستم

از همان نگاه گیجش فهمیدم

دلش شکسته بود

پشیمان شدم

اما دیگر فرصتی نبود

به دنبالش دویدم

زیر باران به او رسیدم

از پله ها لیز میخورد و پایین می رفت

فریاد زدم مرا ببخش

برگشت به من نگاه کرد

با همان نگاه آشنای قدیمی

گفت چرا زیر باران ایستاده ای؟

 

 

اگه به همین راحتی بود خیلی خوب میشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/23ساعت 17:27  توسط ساغر  | 

دوستت دارم

انگار همین دیروز بود

برای اخرین بار نگاهم کردی و دست هامو فشار دادی

دستام از برخورد با دستت لرزید

سرم رو بالا کردم تا به چشمهات نگاه کنم

اما پرده ی اشکی جلوی چشمم رو گرفته بود

همه چیز رو تار میدیدم

حتی نتونستم تورو...

برای اخرین بار!

کامل ببینم...

دست هامو بالا بردی و نزدیک صورتت کردی

دستام از اشکات خیس شد

نفهمیدم چه جوری دستمو از دستت بیرون اوردم

چون که طاقت اشک های تورو نداشتم

باید میرفتم

موندنم سخت تر از رفتنم بود

شاید اگه میموندم

فراموش میشدم

اما من نمیخواستم هیچ گاه از قلب تو برم

دستامو با سردی از دستات در اوردم

با صدایی که سعی میکردم نلرزه

فقط گفتم خداحافظ و از اون کوچه که همیشه محل دیدار ما بود رفتم

تو هم رفتی

اما صدای هق هقت می امد

...

از خودم بدم میومد

منی که طاقت اشک در چشمان زیبای تورو نداشتم

باعث اشک ریختنت شدم بودم

شروع به دویدن کردم...

داشتم از خودم فرار میکردم

اما هرجا میرفتم یاد تو با من بود

هرجا میرفتم غصه هام بیشتر میشد

تنها جایی که میتونست منو تسکین بده

اون کوچه خلوت بود

...

حالا بعد از سال ها دوباره اومدم به این کوچه

داره بارون میاد...!

به اون درخت گردویی که

همیشه وقتی بارون میومد زیرش می ایستادیم نگاه کردم

...

دختر و پسری عاشقانه دست های هم رو گرفته بودن

و برای هم با احساس صحبت میکردن

تمام تنم لرزید

پیش خودم گفتم نکنه اینا هم یه روزی مثل منو تو از هم جدا بشن...

صدای هق هقم همه فضا رو پر کرد

دوباره شروع به دویدن کردم

از اونجا رفتم

چون دیگه طاقت نداشتم پایان یک عشق دیگه رو ببینم...

ساغر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/15ساعت 13:47  توسط ساغر  | 

عشق بی سامان

چنین با مهربانی خواندنت چیست؟

بدین نامهربانی راندنت چیست؟

بپرس از این دل دیوانه ی من

که ای بیچاره عاشق ماندنت چیست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/10ساعت 13:57  توسط ساغر  | 

گفتم :دوستت دارم.اخم کرد.

گفتم:عاشقت هستم.خودش را گرفت.

گفتم:همه زندگی من هستی.ناز کرد و رفت.

داشت میرفت که گفتم:از تو بی زارم.برگشت مهربان نگاهم کرد.

او عاشقم شد...

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/05ساعت 23:34  توسط ساغر  | 

سپیده عشق...

سپیده عشق

 

آسمان همچون صفحه ی دل من

روشن از جلوه های مهتاب است

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوشتر از خواب ست

خیره بر سایه های وحشی بید

می خزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

می نهم سر به روی دفتر خویش

تن صدها ترانه می رقصد

در بلور ظریف آوایم

لذتی ناشناس و رویا رنگ

می دود همچو خون به رگهایم

آه... گویی ز دخمه ی دل من

روح شبگرد مه گذر کرده

یا نسیمی در این ره متروک

دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله های بوسه ی تو

می شکوفد لاله ی گرم نیاز

در خیالم ستاره ای پرنور

می درخشد میان هاله ی راز

ناشناسی درون سینه من

پنجه بر چنگ و رود می ساید

همراه نغمه های موزونش

گوئیا بوی عود می آید

آه... باور نمیکنم که مرا

با تو پیوستنی چنین باشد

نگه آن دو چشم شور افکن

سوی من گرم و دلنشین باشد

بی گمان زان جهان رویایی

زهره برمن فکنده دیده ی عشق

می نویسم در دفتر خویش:

((جاودان باشی ای سپیده ی عشق!))

 

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/03ساعت 14:3  توسط ساغر  |