
دلش را شکستم
خودم دانستم
از همان نگاه گیجش فهمیدم
دلش شکسته بود
پشیمان شدم
اما دیگر فرصتی نبود
به دنبالش دویدم
زیر باران به او رسیدم
از پله ها لیز میخورد و پایین می رفت
فریاد زدم مرا ببخش
برگشت به من نگاه کرد
با همان نگاه آشنای قدیمی
گفت چرا زیر باران ایستاده ای؟
![]()
![]()
اگه به همین راحتی بود خیلی خوب میشد...![]()
![]()
